درباره‌ی مری

چند سال پیش با یکی از مربی‌های کانون راجع به یک نمایشگاه مصاحبه کردم، شماره‌اش در موبایلم ماند. تازگی دیدم استاتوس گذاشته انگاری یک کار خیریه مستقل را شروع کرده در روستایی اطراف ورامین و کمک می‌خواهد. پیام دادم پرسیدم لیست کتاب‌هایتان را می‌فرستید من هم کمک کنم؟

و لیست کتاب‌ها را که فرستاد، برای دوستم مریم هم که اهل کتاب کودک است فرستادم. گفتم جمعه که آمدی ای مهربان برای من کتاب بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم!... انتظار داشتم چار جلد کتاب چاپ قدیم و بی‌مزه بیاورد که لازمشان نداشته، بفرستیم برود کتابخانه‌هایمان سبک شود!! اما مریم کتاب‌های باارزش، تازه چاپ، از ناشران خوب و مولف‌های مطرح، که احتمالا اگر بخواهد دوباره بخرد کلی باید خرج کند برایم آورد!!! گفت وقتی تصویر‌سازی کار می‌کرده سراغ این کتاب‌ها رفته. عجب! پس برایش مرجعیت دانشی و درسی هم داشته.

خلاصه کتاب‌ها را ازش قبول کردم و قرار شد همه را یکجا برای آن مربی کانون پرورش فکری پست کنم، اما عذاب وجدان داشتم. اول از اینکه مریم را از کتاب‌هایش جدا کردم و نکند سر تعارف برایم کتاب آورده باشد؛ دوم اینکه من چرا این قدر دلم بزرگ نیست که مثل "صادق مشکینی" در "لیلی با من است" صد بار کتاب‌هایم را از قفسه برداشتم و دوباره سر جایش گذاشتم تا راضی شوم بفرستم برای خانم مربی؟

خلاصه دوستان با ایمان هم ماجرایی دارند!

پی نوشت: چند روز پیش در استوری خانم مربی دیدم که کانون بهشان ۵۰۰ جلد کتاب اهدا کرده 😅

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

دارم دیوونه می‌شم. دلم می‌خواد همه‌ی پست‌های این مدت رو پاک کنم، از تمام حرفام و تمام کارام و تمام رابطه‌هام و تمام خریدهام و تمام تماسام این مدت پشیمونم. دلم می‌خواد برگردم به خودِ کمالگرا و سختگیرم که می‌گفت تو وبلاگ وقت مخاطبت رو با اراجیف نگیر که حق‌الناسه! اینو از یه نفر تو اینستاگرام شنیده بودم و برام تلنگر سنگینی بود... البته اگه به ذات شبکه اجتماعی نگاه کنی همه دارن وقت همدیگه رو بیخود تلف می‌کنن، و اینجا قرار بر رشد و تعالی نیست که.

خلاصه دارم دیوونه می‌شم... نمی‌دونم چمه اما از همه چیز ناراضی‌ام...

گوارش نیمه‌جان

از زیبایی‌های فرهنگ ایرانی اینه که تصمیم می‌گیری قند و شیرینی رو از رژیمت حذف کنی، اما اطرافیان با چنان مهربانیِ بی‌توقفی تلاش می‌کنن که مصرف قندت بالاتر هم بره که تودت باورت نمی‌شه!!!

یکی کلوچه سوغاتی میاره، اون یکی بهت نون و حلوای نذری می‌ده، می‌ری یه جا پذیرایی شیرینی پر از خامه میارن و همکارت هر وخ می‌خواد چاییشو بخوره با اصرار جعبه‌ی خرما و شیرینی‌های مامانشو بهت تعارف می‌کنه... 🫠

الان توی تمام امعاء و احشائم، تا توی سوراخ گوش‌هام مزه‌ی شیرینی پرشده...

قلبِ شل و ول

یک بازی توی گوشی‌ام بود، یادم نیست چرا نصب کردم فکر کنم به هوای بچه‌های فامیل، یا شاید بچه‌های مردم در حسینیه و هیئت کربلا که آویزان آدم می‌شوند برای سرگرمی، و صاف می‌پرسند"توی گوشیت بازی داری؟!"

امشب آمدم بازیه را امتحان کنم... یک کرم رنگیِ به نظر بی‌آزار ساده بود، توپ‌های رنگی را می‌خورد، هِی بزرگ می‌شد و جلو می‌رفت، اما اگر یک مار از راه می‌رسید و بهش برخورد می‌کرد بازنده می‌شد؛ برای همین، هم باید دانه‌های رنگی را می‌خورد هم باید به محض دیدن یک مار دیگر راهش را کج می‌کرد. حالا موقع بازی تا یک مار سر راه من سبز می‌شد دلم هری می‌ریخت پایین. انقدر استرس بازی اذیتم کرد که دو سه دقیقه نگذشته حالم بد شد آمدم بیرون و بازی را پاک کردم...

چرا قلبم این قدر بی‌طاقت شده؟؟؟؟؟ مردم د لست آف آز بازی می‌کنند! ما طاقت هیجان کرم رنگی توپ‌خور را نداریم!

ایگو در تبعید

چند سالی میشه که نشستم تو خونه و هیچ کاری نمی‌کنم. حتی اون‌قدرا خونه‌داری هم انجام نمی‌دم. فقط حواسم هست خونه به فنا نره. در همین حد.

نه درسی، نه کاری، نه رفاقتی، نه ورزشی... این چند سال می‌تونست خیلی پرهیجان پیش بره، اما وضع الان یه ویژگی بزرگ داره و اونم آرامشه.

آرامش اعتیاد آوری که منو از هر قدم جسورانه و سختی باز داشته...

راستش ناراحتم نیستم. البته اگه اکسپلور رو نگاه نکنم و کسی بغل گوشم نیاد بگه: واه واه این چه وضعیه.

چون به خودم امیدوارتر شدم، کودک درونم این فرصت رو برای تمدد اعصاب، برای دریافت محبت، برای برداشته شدن بار مسئولیت از روی شونه‌هاش احتیاج داشت.

حالا ببینیم کی این ایگوی فلان شده زورش برسه ما رو از خونه بفرسته بیرون دنبال کار و بار

.