بهارنارنج
تازه فهمیدهام که بهارنارنج یعنی شکوفهی درخت نارنج. رفته بودیم شمال و ملت میگفتند عجب فصلیست بهارنارنجها را ببین. بویشان دورتادور درخت را گرفته است. گفتم ئه این که شکوفهی نارنج است. فکر کردم لابد باید کرامتی والاتر شکوفههای دیگر داشته باشد که اسم نسبتاً مستقلی دارد. و گر نه میشد مثل شکوفهی سیب و گل انار و امثالهم... این شد که دو سه مشت بهارنارنج چیدیم و آوردیم تهران تا از کراماتش بهره ببریم. با گوگل سعی کردم بفهمم چه کارهایی میشود با بهارنارنجها کرد. من که از اول فکر گرفتن عطرش بودم سالی روشنم کرد که عطر تقطیر و دم و دستگاه میخواهد و کار هر کس نیست! پس، فردای برگشتمان به خانه، بهارنارنجها را درآوردم تا مربا بپزم. اولش سرپا پشت کابینت آشپزخانه ایستاده بودم و گلبرگها را جدا میکردم. بعد دلم خواست بروم توی هال بنشینم روی زمین، زیر نور کم رمقی که از پرده رد شده و روی فرش افتاده بود. همان موقع که خانهمان ساکت و گرم بود ( به گرما و سکوت ظهرهای کسل تابستان) فکر کردم کاش جای دیگری این کار را انجام میدادم. خانهی قدیمی بیبی؟ نه آن وقت اگر طبقه بالا بودم فقط نوک درختهای حیاط را پنجره میدیدم و اگر پایین مینشستم انقدر پنجره نزدیک به سقف بود که فقط گربههای حیاط تمامقد معلوم میشدند. شاید بهتر بود خیالم را ببرم خانهی قدیمی عموی مامان در هرند. مینشستم در آن اتاق اول که کوچک بود و دو در چوبیش چهارتاق به روی حیاط باز بود. تکیه میدادم به پشتی، یک پام را دراز میکردم و سفره کوچک بهارنارنجها را جلوی روم پهن میکردم و مشغول میشدم... بعد که سالی میآمد صدای قدمهاش را بعد از بسته شدن در میشنیدم که دالان را به سمت حیاط طی میکند. گردنم که یک مدتی خم بوده روی سفرهی کوچک بهارنارنجها خسته شده. سرم را که بلند میکنم کمی درد میگیرد. لبخند میزنم و سالی هم بهبه و چهچه راه میاندازد که چه بوی خوشی... و شکستهنفسی میکنم که حالا از کجا معلوم خوشمزه شود. خانهی خوبی را برای خیالپردازی انتخاب کردم، هر وقت سالی بیاید تمام قد میبینمش. اگر خانهی بیبی بود فقط از زانو تا کفشهایش از قاب پنجره معلوم میشد.
کارم که تمام شده بلند میشوم از خیالم بیرون میآیم و به آشپزخانهی خانهمان در طبقهی سوم ساختمانی که در آن زندگی میکنیم، برمیگردم و گلبرگها را توی آبکش میریزم...
تا شب مربا آماده است و با هیجان سر سفرهی افطاری میآید. حالا آن خیال گذشته و چیزی ازش نمانده جز لبخند من و بهبه و چهچهِ سالی و گلربرگهای بهارنارنج غوطهور در کاسهی کوچک شهد و زعفران.