اعتراف
خیلی مزخرفه که آدم تنگنای یه نفرو ببینه و بگه هوففففف، خدا رو شکر من تو این موقعیت پرفشار نیستم...
اما متأسفانه یه وقتا صدای این جمله تو سر آدم میپیچه دیگه!
خیلی مزخرفه که آدم تنگنای یه نفرو ببینه و بگه هوففففف، خدا رو شکر من تو این موقعیت پرفشار نیستم...
اما متأسفانه یه وقتا صدای این جمله تو سر آدم میپیچه دیگه!
جرقهی «شک کردن به موقعیت مطلوب»ی که خیال میکردی دیگه اونو به دست آوردی، اونجایی زده میشه که بعد از ادعاهای کرکنندهی ما نباید اینجوری باشیم، به خودت میایی و میبینی که گریزی نیست و حداقل یه ذره اینجوری بودن رو پذیرفتی...
ناخودآگاه شیوهی مزخرفی رو برای زندگیم پیش گرفتم که هر وقت یادش بیافتم حالمو به هم میزنه.
شده تمام روز دویدن و شکایت و تحلیلِ چرایی این کثافتی که توشیم.
این روزا حاضرم شرایط بدمو توجیه کنم تا به بقیه القا کنم اوضاع خیلی هم بد نیست. در حالی که همین کار هم حال آدمو بد میکنه. توجیه این وارونگیِ غیرمنصفانه و ناجوانمردانه افتضاحه.
در دور دست حس رضایتی هست که انگار هرگز به دست نمیاد...
آرامش و خیال راحتی که با تقلا به دست بیاد حالمو بد میکنه و همون یک دم هم نمیتونم ازش لذت ببرم...
خلاصه گند بزنن به این احوال مزخرف.