من وبلاگ نوشتن را از وقتی دبیرستانی بودم شروع کردم. وبلاگ به من دوست‌های خوبی داد که می‌شود گفت شبیه هم فکر می‌کردیم و باعث می‌شدند بر خلاف فضای مدرسه اعتماد به نفسم بالا برود. البته که اگر وبلاگ نویس‌های آن زمان را در فضای مدرسه می‌دیدم شبیه بچه‌های کلاسمان بودند و فرق خاصی نداشتند. اما خاصیت این فضا این بود که جور دیگری ارتباط ایجاد می‌کرد. ارتباطی مبتنی بر گفتگو کردن، شنیدن و چون تصویری از ظاهر هم نداشتیم، از روی ظاهر هم نمی‌شد کسی را قضاوت کرد. خود من را که چند باری بهم گفتند خیال می‌کردیم پسر باشی!
آن دوست‌ها نزدیک و گاهی دور شدند. به خیلی‌ها وابسته شدم و کم رنگ شدن این دسترسی و ارتباط آزارم داد.
حالا وضعیت من فرق کرده مثل یک شبح سرگردان می‌روم از لیست "وبلاگ های بروز شده" یادداشت‌هایی از افراد مختلف می‌خوانم و عمداً به آدرس‌هایشان نگاه هم نمی‌کنم تا نتوانم به آن صفحه برگردم. یک جور حس جامعه شناسی بهم دست می‌دهد وقتی نقاط و نکات مشترکی بین این یادداشت‌های پراکنده می‌بینم. و برایم جالب است. درست مثل همان سال‌ها که از شیوه نوشتن بقیه تاثیر می‌گرفتم حالا هم گاهی هوس می‌کنم بیایم مثل وبلاگ نویس‌های غریبه‌ای که می‌خوانمشان چیزهایی از زندگی روزمره اینجا بنویسم.
مثلاً بنویسم این روزها دارم برای یک کلاس کتابخوانی تابستانی طرح درس می‌نویسم و به احوالات بچه‌های شش ساله و ده ساله و دوازده ساله فکر می‌کنم. بنویسم حال روحی‌ام خوب است و اگر کسی من را یاد چیزی نیندازد گریه نمی‌کنم. یا مثلاً بنویسم دنبال یک کار مفید می‌گردم تا از وقتم بیشتر استفاده کنم اما دیگر مثل سال‌های گذشته دنبال لذت و رویاهای بزرگ نیستم. قلبم برای نمایش می‌تپد اما دیگر دنبالش نمی‌کنم تا اگر روزی خودش به سمت من بیاید و دری باز کند. الان هر کاری پیش بیاید سعی می‌کنم قبول کنم. یا مثلا بنویسم می‌خواهم این هفته یک دانشگاه پیام‌نوری چیزی این دور و برها پیدا کنم ببینم می‌شود بدون کنکور ثبت نام کنم و از مهر بروم دانشگاه. در عین حال برایم مهم است حتما شهریه‌اش را خود خودم پرداخت کنم؛ چون هنوز آن قدر احساس راحتی با سالی ندارم که ازش بخواهم برای این کار برنامه‌ریزی مالی داشته باشد و خودش هم چیزی نمی‌گوید. ما هنوز هم زیاد حرف نمی‌زنیم اما من دیگر شکایتی ندارم. این مدت فهمیده‌ام زیاد حرف زدن مایه‌ی دردسر است. و همیشه آخر گفتگوهای طولانی با دوست و آشنا یک جوری یا یک جایی خورده توی ذوقم. دوست دارم اینجا بنویسم جهان آن قدر برایم ساده شده که اگر فقط صبح زود بیدار شوم و شب‌ها زود بخوابم کلی احساس شادی و امید می‌کنم. و هیچ فکرش را نمی‌کردم یک زمانی پنج تا قرص در روز بخورم و چند تا نسخه و جواب آزمایش و عکس رادیولوژی توی کشوی اتاقم باشد. تازه دندانپزشکی رفتن را هم گذاشته‌باشم برای وقتی که بیمه شدیم، و در این مدت دقت کنم آب سرد نخورم یا با آب سرد مسواک نزنم که دچار درد استخوان سوز می‌شوم. این‌ها را بنویسم شاید چند سال بعد بیایم بخوانم و برایم جالب باشد که دیگر خیلی راحت از سریال‌ها دل می‌کنم و حتی مثل گذشته آمار فیلم و سریال‌های خوب را ندارم. راستی فردا هم قرار است برویم عروسی پسرخاله‌ام. برای شینیون و میکاپ شب عروسی آرایشگاه ماهو که دوستش دارم گفته قیمت از دوملیون شروع می‌شود. اما نزدیک خانه خودمان گفت بین هفتصد تا یک ملیون و دویست تومان... کسی که من را بشناسد حتماً حدس می‌زند از کجا وقت گرفتم. بله از آرایشگاه نزدیک خانه خودمان. آن هم فقط برای شینیون. که باز هم هزینه‌اش کمتر شود! خودم که ناراحت نیستم و فکر می‌کنم تصمیم عاقلانه‌ای بود.
آدم از درون خودش چه خبر دارد؟ شاید دوران اوج و فرودهای احساسی گذشته و دوران تصمیم‌های عاقلانه رسیده است!