دیشب تلگرام را باز کردم و دیدم دوستم در کانال شخصی‌اش یادداشتی گذاشته در مورد خواب‌های بد و استرس‌هایش. به تعداد مخاطب‌های کانال نگاه کردم. پنجاه و نه نفر. یادم آمد سال‌ها پیش وقتی می‌خواست کانال بزند بهش گفتم کانال نزن و نوشته‌هایت را جای معتبرتری منتشر کن، و گفتم آدم‌ها شاید اهمیت ندهند به یادداشت‌های شخصی. اما دوستم با منطق خودش به این کار مطمئن بود و کانالش را ساخت. از همان زمان تا حالا اگر چه بسیار دور شده‌ایم و دوستی‌مان کمرنگ شده آن جا را می‌خوانم و احوالش را پیگیری می‌کنم، گاهی قلم خوبش را تحسین می‌کنم، گاه دلم برای افسردگی‌هایش می‌سوزد و گاهی هوای روزهای گذشته و دوستی‌ِ گرممان را می‌کنم. و در نهایت به این نتیجه رسیده‌م که چه کار خوبی کرد به حرف من گوش نداد و کانالش را با پنجاه و نه مخاطب امروزش درست کرد. آدم هر طور شده باید رشته‌ی ارتباطش را با اطرافیان حفظ کند. دوستی ما حالا یک طرفه و از راه دور ادامه پیدا کرده بدون اینکه دوستم خبر از من داشته باشد.

این رابطه‌های راه دور هر کدام چیز عجیبی درون خودش دارد. یکی مثل من یادداشت‌های شخصی دوستانش را می‌خواند، یکی با دنبال کردن یک پیج احساس آشنایی با یک بلاگر پیدا می‌کند، یکی دیگر از راه دور عاشق بازیگری یا خواننده‌ای می‌شود، دیگری سودای زندگی در شهر آرمانی دور دستی را دارد و یکی هم شاید هنوز با عزیزی که زیر خاک است روزگاری را مرور میکند که گذشته و شاید آلبوم عکسی را ورق می‌زند. اما وجه مشترک همگی این‌ها، ارتباط است. برای همین میگویم هر طور شده باید رشته‌ی ارتباط را حفظ کرد. راستش به این نتیجه رسیده‌ام که هر قدر دل خجالتی و کمالگرایم بهانه‌ی تنهایی و انزوا را گرفت، نباید رشته‌ی ارتباط با دنیای بیرون را قطع کنم... حتی شده با افراد محدود، یا نوشتن در این وبلاگ متروک خاک گرفته. رشته‌ی ارتباط، مهم‌ترین رشته‌ی حیات آدم است. چرا که شاید جادویی خوشایند از این راه در انتظارمان باشد و از آمدنش خبر نداشته باشیم.

جادویی مثلاً شبیه یک حضور، حضور دختر مهربانی که از آن سوی رشته‌کوه‌ زاگرس تولد آدم را تبریک می‌گوید و کلمات روح‌نوازی برای آدم می‌نویسد. جادویی شبیه همین لبخندی که حالا از خواندن پیام او به لب من می‌آید و مرا پشت لب‌تاب می‌نشاند و با انگیزه‌ی بیشتری مشغولم می‌کند به نوشتن یک داستان. جادویی شبیه زندگی، شبیه خانواده، شبیه دوستی، شبیه اتصال.