مدتی بود که حرف های خانواده را گوش میکردم . می گفتند زندگی آن قدر ها هم دل نچسب نیست . بلاخره قانع شدم ... و دل را زدم به دریای زندگی ... چشمتان روز بد نبیند ، آبش سررررد بود . ترسناک بود باید هر لحظه مراقب می بودم . یک ثانیه هم آنتراک نداشت ... شنا در آب سرد و خطرناک ِ زندگی تقدیر شده ی من افتضاح بود ... . اگر چه حتی  یک موج هم به سراغم نیامده بود اما من باز هم در حال ِ آزاردهنده ی "اذیت" بودم . نمی دانم مصدر اذیت چیست یا اصلاً فعلی چیزی دارد ، که جمله ام را اصلاح کنم؟! اما به هر حال من داشتم اذیت می شدم .... اذیتی که شبیه یک شنای بی پایان سخت در آب سرد و خطرناک بی در و پیکری بود...
یادآوری اش هم اذیت کننده است .