مرثیه ای در ستایش عشق

ما یک نفر
نویسنده :سارا کروسان
مترجم : کیوان عبیدی آشتیانی
اولش که شروع کردم و "کلامی از نویسنده" را خواندم وقتی دیدم نوشته موقع مطالعه برای نوشتن این کتاب ساعت ها اشک ریخته است ، انتظارش را داشتم بعد از شروع کردن به خواندن کتاب ، از مصائب زندگی دوقلوهای به هم چسبیده بخوانم و احتمالاً اشک هم بریزم . اما تا صفحه ی چهارصد و پنجاه نه تنها اشکی ریخته نشد ، بلکه کتاب را با دست زیر چانه و با لبخند و شوق دخترانه ای دنبال می کردم انگار دارم یکی از این رمان های عامه پسند بازاری را می خوانم . و صفحات بعد از چهارصد و پنجاه هم غم غریبی درگیرم کرد که اگر بیشتر از آن بگویم کتاب لو می رود . فقط در همین حد بگویم که به چهارصد و نود رسیده چند قطره ای اشک چشمانم را می سوزاند و پایین هم نمی چکید . غمی که گوشه ای از آن فارغ از داستان اصلی نزدیک شدن کتاب به صفحات پایانی بود . آنقدر کلمات فوق العاده تا اینجا در صفحات رقصیده بودند و بر خلاف کتاب های دیگر کیپ تا کیپ خودشان را درصفحات به هم فشرده و خفه نکرده بودند و شبیه کتاب های شعر هر سطر شاید فقط پذیرای یک واژه بود ، که مهربانی را نه از شخصیت ها که از برگ های کتاب هم می شد دریافت کرد و از طرفی هم مدام فکر می کردی ای کاش این کتاب حالا حالا ها تمام نشود و بتوان با "گریس"و روزهایش همراه بود . پس چه کسی دلش می آید کتابی به این مهربانی تمام شود? کتابی که انواع عاشقانه ها را در خود داشت و پایانش تازه شروع داستان دیگری بود و این افسوس ، که ذهن سطحی نگر من کجا و فضا سازی جادویی سارا کروسان ، نویسنده ی کتاب کجا ... اما لعنتی بلاخره تمام شد و اگر چه پایان بندی خوبی داشت مرا سیراب نکرد ، مثل یک عشق نا فرجام تکه ای از قلبم گاهی یادش می افتد و هوس می کند از آن حرف بزند و در ادامه ی داستانش خیال ببافد ...
***
وقتی آن روز کارنامه ی ریحانه را گرفتم و با عجله زیر باران گولّه کردم سمت تحریریه ، تصمیم نداشتم کتاب قطوری را برای معرفی بردارم. می گفتم وقتش را ندارم اما نون گفت این کتاب را ببر بخوان خوب است .بعد بازش کرد و آن رقص شعر گونه ی کلمه ها در صفحات را نشانم داد و گفت :«مثه شعره ، زیاد نیست.» فکرش را هم نمی کردم در این روزهای آخر سالی بخوانمش و بشود یکی از کتاب های محبوب سال نود و شش من .